آموزش عالی در نقطه عطف؛ انتخاب میان احیای گذشته و ساختن آینده
کشورها پس از جنگ معمولاً نخست به سراغ بازسازی آنچه از دست دادهاند میروند؛ جادهها، پلها، کارخانهها، نیروگاهها و ساختمانها. اما تجربه تاریخی نشان میدهد تفاوت میان کشورهایی که صرفاً ویرانیها را ترمیم میکنند و کشورهایی که پس از جنگ وارد مسیر توسعه میشوند، در میزان تحول نهادهای آنهاست.
جنگ تنها زیرساختهای فیزیکی را تخریب نمیکند. توان علمی، ظرفیت نوآوری، کیفیت تصمیمگیری و توانایی حل مسائل پیچیده نیز در چنین شرایطی آسیب میبیند. به همین دلیل، کشورهایی که پس از جنگ توانستهاند مسیر توسعه را از سر بگیرند، بازسازی را صرفاً یک پروژه عمرانی ندیدهاند؛ آنها از این دوره بهعنوان فرصتی برای بازآفرینی نهادهایی استفاده کردهاند که تولید دانش، سرمایه انسانی و ظرفیت حل مسئله را بر عهده دارند.
تفاوت میان احیای گذشته و ساختن آینده دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود.
دانشگاه در کانون بازسازی ملی
در میان نهادهای مولد این ظرفیتها، دانشگاه جایگاهی منحصربهفرد دارد. دانشگاه بهطور همزمان در تربیت سرمایه انسانی، تولید دانش و فناوری، پشتیبانی از سیاستگذاری و تقویت ظرفیتهای اجتماعی نقش دارد. این چندوجهی بودن در دوران بازسازی به یک مزیت راهبردی تبدیل میشود؛ زیرا بازسازی ملی معمولاً با مجموعهای از مسائل پیچیده و بههمپیوسته روبهرو است که حل آنها به همکاری میانرشتهای، تبدیل دانش به راهحلهای اجرایی و تعامل میان دولت، صنعت و جامعه نیاز دارد.
از این منظر، دانشگاه یکی از معدود نهادهایی است که میتواند این ظرفیتها را همزمان در کنار یکدیگر قرار دهد و به پیشران بازسازی ملی تبدیل شود.
تجربه کشورهای مختلف نیز نشان میدهد دانشگاههایی که در دوران پس از جنگ موفق عمل کردهاند، صرفاً به بازگشت به وضعیت عادی یا ترمیم ساختمانهای خود اکتفا نکردهاند. آنها برنامههای آموزشی را با نیازهای جدید کشور هماهنگ کردند، پژوهش را به سمت مسائل بازسازی سوق دادند، ارتباط با دولت، صنعت و جامعه را گسترش دادند، از سرمایه انسانی و شبکههای علمی حفاظت کردند و در حوزههایی مانند سلامت روان، بازتوانی اجتماعی و تقویت انسجام ملی نیز نقش ایفا کردند.
برای نمونه، بریتانیا پس از جنگ جهانی اول با ارائه بورسیه به کهنهسربازان و توسعه خدمات رفاهی و روانشناختی، دانشگاه را به بستری برای بازتوانی اجتماعی و تربیت سرمایه انسانی تبدیل کرد. ژاپن نیز با بازطراحی نظام آموزش عالی، حفظ استقلال علمی دانشگاهها و هماهنگ کردن آموزش و پژوهش با راهبردهای صنعتی، دانشگاه را به یکی از موتورهای جهش فناورانه و اقتصادی خود تبدیل کرد.
در نقطه مقابل، تجربه کشورهایی مانند عراق و افغانستان نشان داد که از دست رفتن سرمایه انسانی، تضعیف شبکههای علمی و توسعه کمی آموزش عالی بدون توجه همزمان به کیفیت و نیازهای واقعی کشور، الزاماً ظرفیت بازسازی و توسعه ایجاد نمیکند.
بنابراین، موفقیت دانشگاه در دوره پس از جنگ نباید با تعداد دانشجویان یا ساختمانهای بازسازیشده سنجیده شود؛ معیار اصلی، میزان نقشی است که دانشگاه در افزایش ظرفیت ملی برای بازسازی، توسعه و آیندهسازی ایفا میکند.
بحران؛ فرصتی برای تحول
وجه مشترک بسیاری از کشورهایی که پس از جنگ توانستهاند مسیر توسعه را از سر بگیرند، نگاه متفاوت آنها به دوره بازسازی است. این کشورها با قرار دادن دانشگاه در متن راهبرد بازسازی، زمینه تحول آموزش عالی را فراهم کردند؛ تحولی که علاوه بر پاسخ به نیازهای فوری، در سالهای بعد ظرفیت اقتصادی، نوآوری، کیفیت حکمرانی و توسعه اجتماعی را نیز تقویت کرد.
مهمترین درس این تجربه برای ایران، صرفاً افزایش سهم دانشگاه در فرآیند بازسازی نیست. نکته مهمتر این است که بازسازی میتواند فرصتی برای بازاندیشی در جایگاه، مأموریت و کارکرد آموزش عالی ایجاد کند؛ فرصتی که در شرایط عادی، اغلب در میان ملاحظات روزمره و اولویتهای فوری به تعویق میافتد.
همانطور که بازسازی ملی با ترمیم صرف زیرساختهای فیزیکی محقق نمیشود، تداوم الگوهای قبلی آموزش عالی نیز نمیتواند پاسخگوی شرایط جدید باشد.
اهمیت این مسئله برای ایران از آنجا بیشتر میشود که وضعیت امروز تنها محصول یک بحران مقطعی نیست و بر بستری از مشکلات انباشته سالهای گذشته شکل گرفته است؛ از فاصله میان دانشگاه و نیازهای واقعی کشور گرفته تا دشواری تبدیل دانش به فناوری، ارتباط ناکافی با دولت، صنعت و جامعه و مهاجرت بخشی از سرمایه انسانی.
نادیده گرفتن این چالشها در دوره بازسازی، نهتنها توان دانشگاه برای ایفای نقش خود را کاهش میدهد، بلکه میتواند آسیبپذیری کشور در برابر بحرانهای آینده را نیز افزایش دهد.
دورههای بحران و بازسازی گاهی امکان اصلاحاتی را فراهم میکنند که در شرایط عادی بهسختی قابل اجرا هستند. بنابراین، اگر بازسازی تنها به ترمیم خسارتها محدود شود، فرصتی کمنظیر برای تقویت ظرفیتهای راهبردی کشور از دست خواهد رفت. اما اگر همین دوره به نقطه آغاز تحول آموزش عالی تبدیل شود، ایران میتواند از دل بحران، آمادهتر و توانمندتر بیرون بیاید.
بقا؛ پیششرط تحول
با این حال، تجربه کشورهای دیگر تنها تا حدی میتواند راهنمای ایران باشد؛ زیرا شرایط امروز با الگوهای کلاسیک بازسازی تفاوت دارد.
در بسیاری از نمونههای تاریخی، تحولات پس از جنگ در فضایی آغاز شد که با وجود مشکلات اقتصادی و اجتماعی، افق نسبتاً باثباتی برای آینده وجود داشت. اما در ایران امروز، مرز میان جنگ و صلح را نمیتوان به سادگی ترسیم کرد. نه میتوان تصمیمگیری را صرفاً بر مبنای بازگشت به شرایط عادی انجام داد و نه اداره دانشگاهها با منطق صرفاً جنگی امکانپذیر است.
در چنین شرایطی، منتظر ماندن تا همه ابهامها برطرف شود، خود میتواند به یکی از موانع توسعه تبدیل شود.
در عین حال، تحول زمانی امکانپذیر است که دانشگاهها بتوانند فعالیتهای حیاتی خود را حفظ کنند. اگر دانشگاه در سطوح راهبردی و عملیاتی با اختلال جدی مواجه شود، نهتنها آموزش و پژوهش متوقف میشود، بلکه توان لازم برای بازاندیشی درباره مأموریت و آینده خود را نیز از دست خواهد داد.
ازاینرو، نخستین اولویت باید افزایش بقاپذیری دانشگاه باشد؛ بهگونهای که فعالیتهای حیاتی در شرایط مختلف ادامه پیدا کنند و زمینه برای اصلاحات عمیقتر فراهم شود.
تحقق این هدف، به بازنگری در دو حوزه بنیادین نیاز دارد: الگوی تصمیمگیری و الگوی توسعه زیرساختها.
بازطراحی الگوی تصمیمگیری
در شرایطی که شوکهای پیدرپی به بخشی از واقعیت محیط تبدیل شدهاند، اتکای مدیریت دانشگاه به پیشبینی دقیق آینده دیگر کفایت نمیکند. بقای دانشگاه به توان آن برای سازگاری سریع با آیندههای متفاوت و حفظ کیفیت تصمیمگیری در شرایط عدم قطعیت وابسته است.
بنابراین، راهکار را نباید صرفاً در تدوین یک «بهترین برنامه ممکن» جستوجو کرد؛ بلکه باید نظامی از تصمیمگیری ایجاد شود که بتواند با تغییر شرایط، خود را بهطور مستمر بازتنظیم کند.
در چنین الگویی، به جای تکیه بر یک تصویر قطعی از آینده، سناریوهای مختلف مبنای سیاستگذاری قرار میگیرند. برنامهریزی نیز از یک سند ثابت به فرآیندی پویا برای یادگیری، پایش محیط و اصلاح مداوم مسیر تبدیل میشود.
تصمیمهای راهبردی باید بر پایه دادههای بهروز، تحلیل سناریوها و استفاده از ظرفیت ابزارهای هوش مصنوعی در کنار قضاوت انسانی اتخاذ شوند. آمادگی نهادی نیز تنها با اجرای یک نقشه راه از پیش تعیینشده حاصل نمیشود، بلکه به بازنگری مستمر سیاستها و تمرین در شرایط شبیهسازیشده بحران نیاز دارد.
در نهایت، آیندهنگاری باید به بخشی از ساختار مدیریتی دانشگاه تبدیل شود؛ بهگونهای که بازتنظیم تصمیمها، یک اقدام استثنایی نباشد و به فرآیندی دائمی در اداره دانشگاه تبدیل شود.
بازطراحی الگوی توسعه زیرساختها
در الگوی سنتی توسعه زیرساختهای دانشگاهی، افزایش تابآوری معمولاً به مقاومسازی ساختمانها یا ارتقای سامانههای فناوری محدود میشود. اما تجربه بحرانها نشان داده است که تمرکز بر کارایی در شرایط عادی میتواند زیرساختها را در برابر اختلالهای همزمان فیزیکی، سایبری، ارتباطی و انرژی آسیبپذیر کند.
ازاینرو، زیرساخت دانشگاهی باید بیش از هر چیز برای تداوم فعالیت در شرایط بحران طراحی شود.
در حوزه فیزیکی، تمرکز ظرفیتها باید جای خود را به توزیع آنها بدهد؛ بهگونهای که آموزش، پژوهش و اداره دانشگاه به یک ساختمان یا یک پردیس وابسته نباشد.
در زیرساخت دیجیتال نیز نباید خدمات حیاتی به یک مرکز داده یا یک محل مشخص وابسته باشند. معماریهای توزیعشده، مراکز داده فعال، زیرساختهای ابری و سامانههای برونخط میتوانند علاوه بر افزایش کارایی، امکان دسترسی پایدار و بازیابی سریع خدمات را فراهم کنند.
در حوزه ارتباطات و انرژی نیز وجود مسیرها و منابع جایگزین اهمیت حیاتی دارد تا از کار افتادن یک شبکه یا منبع انرژی به توقف فعالیتهای ضروری منجر نشود.
امنیت سایبری نیز باید از رویکردی مبتنی بر پیشگیری صرف فاصله بگیرد. باید وقوع نفوذ و حمله را یک احتمال واقعی در نظر گرفت و بر محدود کردن دامنه خسارت، تداوم فعالیت و بازگردانی سریع خدمات تمرکز کرد.
در این نگاه، زیرساخت دانشگاه دیگر صرفاً مجموعهای از داراییهای عملیاتی نیست؛ بلکه بخشی از ظرفیت ملی برای حفظ جریان تولید دانش، تربیت نیروی انسانی و حل مسائل کشور در شرایط بحران است.
از بازسازی به آیندهسازی
آغاز دوره بازسازی معمولاً با پایان یک بحران همراه است، اما جهان امروز بیش از گذشته نشان میدهد که دیگر نمیتوان انتظار داشت بحرانها یک بار برای همیشه پایان یابند. تحولات ژئوپلیتیکی، تغییرات فناورانه، تهدیدهای سایبری و مخاطرات اقلیمی، کشورها را وارد دورهای از بیثباتی و تغییرات مداوم کردهاند.
در چنین جهانی، معیار موفقیت فقط سرعت بازسازی آنچه از دست رفته نیست؛ بلکه توان کشور برای حفظ مسیر توسعه در میانه بیثباتی است.
از همین رو، پرسش اصلی درباره دانشگاه نیز باید تغییر کند. مسئله فقط این نیست که دانشگاه چگونه میتواند در بازسازی پس از جنگ نقشآفرینی کند؛ پرسش مهمتر این است که دانشگاه چگونه میتواند ظرفیت کشور را برای مواجهه با بحرانهای بعدی افزایش دهد.
این تغییر نگاه، مرز میان دو رویکرد را روشن میکند:
بازسازی برای احیای ظرفیتهای گذشته، یا بازسازی برای ساختن ظرفیتهای آینده.
برای ایران، انتخاب دوم دیگر یک گزینه لوکس یا بلندمدت نیست؛ یک ضرورت راهبردی است. اگر دانشگاه قرار است در ساختن آینده کشور نقش داشته باشد، دوره بازسازی باید از فرصتی برای ترمیم صرف، به نقطه شروعی برای بازطراحی آموزش عالی، تقویت سرمایه انسانی، افزایش تابآوری و بازتعریف مأموریت دانشگاه تبدیل شود.
در نهایت، آینده آموزش عالی نه با تعداد ساختمانهایی که دوباره ساخته میشوند، بلکه با ظرفیتهایی سنجیده خواهد شد که از نو خلق میشوند.