«زندگیام فلاکتبار بود»؛ اعتراف تکاندهنده وارن بافت درباره «شانس» و دو هشدار او درباره «حسادت» و «زوال عقل» مدیران
وارن بافت، سرمایهگذار افسانهای ۹۵ ساله، در یکی از آخرین و تأملبرانگیزترین نامههای خود به سهامداران، اعلام کرد که قصد دارد روند بخشیدن بیش از ۱۵۰ میلیارد دلار از ثروت شخصیاش به بنیادهای خیریه فرزندانش را تسریع بخشد.
او همچنین تأیید کرد که تا پایان سال از سمت مدیرعاملی برکشایر هاتاوی کنارهگیری میکند و رهبری این غول یک تریلیون دلاری را به «گرگوری ایبل» ۶۳ ساله میسپارد.
اما این نامه، فراتر از یک گزارش مالی یا اعلام بازنشستگی، به یک «وصیت فکری» شباهت داشت؛ سفری صادقانه در میان خاطرات و بینشهای مردی که ۶۰ سال رهبری یکی از بزرگترین شرکتهای جهان را بر عهده داشت.
اعتراف بزرگ: «بختآزمایی تولد»
عمیقترین و شاید مهمترین بخش فلسفی نامه بافت، جایی است که او نقاب «پیشگوی اوماها» را کنار میگذارد و صادقانه از نقش «شانس محض» در موفقیتش میگوید.
او اعتراف میکند که موفقیتش بیش از هرچیز، نتیجهی خوششانسی در محل و زمان تولدش بوده است:
«من در سال ۱۹۳۰ به دنیا آمدم؛ سالم، به طور معقولی باهوش، سفیدپوست، مرد و در آمریکا. چه خوششانس بودم! خواهرانم هوشی همسطح من و شخصیتی بهتر داشتند، اما سرنوشت و فرصتهای پیش رویشان کاملاً متفاوت بود.»
بافت در جملهای تکاندهنده اعتراف کرد که اگر در بسیاری از نقاط پرجمعیت دیگر جهان به دنیا آمده بود، به دلیل فقر و بیعدالتی، زندگی «فلاکتباری» داشت.
او حتی برای تأکید بر نقش شانس، به خاطرهای از ۸ سالگی خود اشاره میکند که چگونه به دلیل آپاندیسیت در آستانه مرگ بوده و اگر پزشک خانوادهاش همان شب، پس از بازگشت به خانه، دوباره به علائم او فکر نمیکرد و برای جراحی اورژانسی برنمیگشت، امروز هیچ «برکشایر هاتاوی» وجود نداشت.
جادوی «آب اوماها»
بافت ریشههای موفقیت خود را نه در وال استریت، بلکه در زادگاهش «اوماها» میداند. او معتقد است بازگشت به اوماها در سال ۱۹۵۶ همهچیز را تغییر داد.
او به «همزمانی»های باورنکردنی اشاره میکند که چگونه افراد کلیدی زندگیاش به شکلی جادویی در همان منطقه بودهاند:
چارلی مانگر (شریک ۶۴ سالهاش): در دهه ۱۹۳۰، یک بلوک دورتر از خانه فعلی بافت زندگی میکرد و در خواربارفروشی پدربزرگ او کار میکرد.
دان کیو (رئیس مشهور کوکاکولا): همسایه روبرویی او بود.
گرگ ایبل (جانشین کاناداییاش): او هم در دهه ۹۰، چند بلوک دورتر از خانواده بافت زندگی میکرد.
بافت در نهایت به شوخی مینویسد: «آیا ممکن است مادهای جادویی در آب اوماها وجود داشته باشد؟»
دو هشدار صریح برای هیئتمدیرهها
بافت پس از دههها تماشای رفتار انسان در بالاترین سطوح قدرت، دو هشدار بسیار روشن به مدیران آینده داد:
آتش «حسادت» در حقوق مدیران: او معتقد است تلاشها برای شفافسازی حقوق مدیران عامل، نتیجه معکوس داده است. این شفافیت بهجای ایجاد شرمندگی، «بذر حسادت» را کاشته است. مدیرعامل شرکت A به حقوق مدیرعامل B نگاه میکند و به هیئتمدیرهاش فشار میآورد که ارزش او بیشتر است. بافت میگوید: «آنچه مدیرانعامل ثروتمند را واقعاً آزار میدهد، خود ثروت نیست، بلکه این است که میبینند دیگر مدیران ثروتمندتر میشوند.»
خطر «زوال عقل» در رهبران: او به صراحت از واقعیت تلخ آلزایمر، زوال عقل و بیماریهای ناتوانکننده در مدیران عامل برجسته صحبت میکند. او اعتراف میکند که خود و چارلی مانگر بارها با چنین موقعیتی روبرو شدهاند و «نتوانستهاند کاری بکنند». او هشدار میدهد که این ناتوانی در برخورد، میتواند به اشتباهی بزرگ تبدیل شود و توصیه میکند مدیران هوشیار باشند و «حرف بزنند».
اعتماد به جای کنترل: چرا ثروت را حالا میبخشد
بافت دلیل تسریع در بخشیدن ثروتش را به شکلی انسانی و واقعبینانه توضیح میدهد: فرزندان او نیز در حال پیر شدن هستند.
«فرزندان من همگی از سن معمول بازنشستگی گذشتهاند و به ۷۲، ۷۰ و ۶۷ سالگی رسیدهاند. آنها اکنون در اوج تجربه و خرد خود هستند، اما هنوز پا به دوران پیری نگذاشتهاند. این دورهی ماهعسل تا ابد دوام نخواهد داشت.»
او بهجای تنظیم وصیتنامههای پیچیده برای «کنترل از گور»، تصمیم گرفته به فرزندانش اعتماد کند. او میگوید تجربه نشان داده کسانی که میخواهند پس از مرگ هم همهچیز را کنترل کنند، معمولاً به نتایج خوبی نمیرسند.
درس آخر: آگهی ترحیم خود را امروز بنویسید
بافت نامهاش را با عبور از تجارت و ثروت، و رسیدن به مهمترین پرسش زندگی به پایان میبرد: چگونه باید زندگی کرد؟
او داستان آلفرد نوبل را یادآوری میکند که به اشتباه آگهی ترحیم خودش را در روزنامه خواند و از آنچه دربارهاش نوشته بودند شوکه شد. بافت میگوید:
«منتظر چنین اشتباهی از سوی روزنامهها نباشید؛ همین حالا تصمیم بگیرید که دوست دارید آگهی ترحیمتان چه بگوید و طوری زندگی کنید که شایستهی آن باشید.»
او تأکید میکند که عظمت واقعی در انباشت ثروت یا شهرت نیست، بلکه در مهربانی است؛ و با «قانون طلایی» (آنچه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند) نامهاش را تمام میکند: «هیچوقت فراموش نکنید: نظافتچی هم به اندازهی رئیس هیئتمدیره یک انسان است.»